تبليغاتX
افرا - روزنامه ی صبح
داستان کوتاه - شعر - گزارش - خاطره - دل نوشته

 

روزنامه ی صبحم

وبلاگ زنیست

به تعبیر خود

سایه ای از زن

نه بانویی کامل

 

ظهر که می شود

به آفتاب تابستان نگاه می کنم و

دلم آشوب می شود

کسی آن بیرون

صدایم می زند

بیدارم می کند

و مدام رفت و آمد روز ها

وگذر عمر

تهدیدم می کند

 

عصر که می شود

نیم چاشت بعد از ظهر

و صدای تلویزیون

و رفت و آمد سایه

 

شب ها هم

گشتی می زنیم در شهر

و با امواج رادیو

و فیلمی شب مانده

و صدای جیر جیرکی

و گربه ی آبستنی

بیدار می مانیم

 

وبیدار می شویم

بارها و بارها

تا صبح

 

و مدام

گذر عمر

آزارم می دهد

پریشانم می کند...

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط افرا در ساعت 13:35 | لینک  |