شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387
روزنامه ی صبحم
وبلاگ زنیست
به تعبیر خود
سایه ای از زن
نه بانویی کامل
ظهر که می شود
به آفتاب تابستان نگاه می کنم و
دلم آشوب می شود
کسی آن بیرون
صدایم می زند
بیدارم می کند
و مدام رفت و آمد روز ها
وگذر عمر
تهدیدم می کند
عصر که می شود
نیم چاشت بعد از ظهر
و صدای تلویزیون
و رفت و آمد سایه
شب ها هم
گشتی می زنیم در شهر
و با امواج رادیو
و فیلمی شب مانده
و صدای جیر جیرکی
و گربه ی آبستنی
بیدار می مانیم
وبیدار می شویم
بارها و بارها
تا صبح
و مدام
گذر عمر
آزارم می دهد
پریشانم می کند...
نوشته شده توسط افرا در ساعت 13:35 | لینک
|
