تبليغاتX
افرا -
داستان کوتاه - شعر - گزارش - خاطره - دل نوشته

صدای چمن زن باغبان می آید. بعد از ظهریست بهاری امروز. سایه درس می خواند. زنی در آشپز خانه کاسه و کوزه ها را به هم می زند. و من متوجه میشوم که بهار است. هوا خوب است. آفتاب است. صدای توپ بچه ی همسایه. موتور 100 کاوازاکی. و همهمه ی ماشین ها از دور. زندگی در جریان است جایی. آن بیرون. بیرون از من. که من خموشم و او در فغان و در غوغاست.

به حیاط نمی روم. آفتاب هم باشد آنجا، باغبان هم، بچه ها هم، آب پاش ها و گل ها و درخت های کاج. زندگی هم باشد، هر چه که باشد من همینجا نشسته ام. به انتظارش تا بیاید...   

 

نوشته شده توسط افرا در ساعت 9:17 | لینک  |