آه ! ای کاش،
روزی از خوی خرگوشی رها شوی و بدانی
که من صیاد تو نیستم،
عاشق تو ام!
شاعر: نزار قبانی
مترجم: یغما گلرویی
کتاب: باران،یعنی تو بر می گردی
به افرا
شهریار رو پارسال در استکهلم دیدم. شعر هاش هم خیلی خوب بود.مثل این یکی.این شعر از بس خوبه این گروه اپوزیسیون به هر کی دلش می خواد نسبتش میده.ولی اگر شهریار رو دیده باشین و شعر هاشو خونده باشین متوجه میشین که با آدم افتاده ای طرف هستین که برایش فرقی نمی کند شعر به اسم شفیعی کدکنی باشد یا گل سرخی یا...مهم این است که شنیده شود و بر جان و دل بنشیند.
شهریار را می ستایم و می شناسم شاعر درونش را...
رویش ناگزیر
گیرم که در باورتان
به خاک نشسته ام
و ساقه های جوان ام از ضربه های تبرهاتان
زخم دار است!
با ریشه چه می کنید؟
گیرم که بر سر این بام
بنشسته در کمین پرنده ای
پرواز را علامت ممنوع می زنید!
با جوجه های نشسته در آشیانه
چه می کنید؟
گیرم که باد هرزه ی شب گرد
با های و هوی نعره ی مستانه
در گذر باشد!
با صبح روشن پر ستاره
چه می کنید؟
گیرم که می زنید
گیرم که می برید
گیرم که می کشید!!
با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید؟
شهریار دادور
استکهلم
ژانویه 2007
شعر از : محسن فرجی
به محمد محمد علی
ویژه نامه ی آدینه/ اردی بهشت 78
باور های خیس
حالا خیال کن
خواب های ساده ی تو را
هی پشت سر هم
خیال واژه ها
رنگارنگ کند
این که دلیل نمی شود
که تو اینطوری
در خلوت معطر چای
پنهان شوی
یا بی اعتنا بگذری از کنار یادگارهای درخت
دست ما را هم محل نگذاری
حالا همین که
پاورچین پاورچین
از کنار صندلی تاریک
به مهتاب می روی
تا باور های خیس یک مرده را
مرور کنی،
البته مبارک است
اما این که دلیل نمی شود
از سوغات رویاهایت برای ما چیزی نیاوری
از نارنج دلت برای ما چیزی نتکانی...
ترکیب بند از وحشی بافقی
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه ی بی سرو سامانی من گوش کنید
گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربده جویی بودیم
عقل و دین باخته دیوانه ی رویی بودیم
بسته ی سلسله ی سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دلبند نبود
یک گرفتار ازین جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت
سنبل پر شکنکش هیچ گرفتار نداشت
این همه مشتری و گرمی بازار نداشت
یو سفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آن کس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بس که دادم همه جا شرح دلارایی او
شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سروسامان دارد
چاره اینست و ندارم به ازین رای دگر
که دهم جای دگر دل به دل آرای دگر
چشم خود فرض کنم زیر کف پای دگر
بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
بعد ازین رای من اینست و همین خواهد بود
من برین هستم و البته چنین خواهد بود