تبليغاتX
افرا
داستان کوتاه - شعر - گزارش - خاطره - دل نوشته

 

من

خودم را

روزی

گم کرده ام

چه خوب است که فردا تعطیل است

تا بیابم

خود را

قبل از به هوش آمدن آدمیان...

 

من رخت خویش را

جستجو می کنم

نقابم کو؟

نمیابمش

آنها به زودی سر می رسند و من

تنها و عریان

جایی

ایستاده ام

 

نگاه هایشان

تن بیشرمم را

خواهد سوزاند

و گونه هایشان را

سرخ خواهند کرد

از شدت شرم

 

من

به دنبال نقابم می گردم

 

نوشته شده توسط افرا در ساعت 5:47 | لینک  | 

 

 در کنارش نشستم .کاغذ هایش را در آورده بود که داستانی بخواند برایم. به دست خطش نگاه می کردم که کودکانه بود و کج و کوله. به همه چیزش عاشقم. کیف چرمی اش. قد بلندش. ملایمت درونی اش. شرارت بیرونی اش ... به پهلوی راستش چسبیدم.سرم را به روی شانه اش گذاشتم. او می خواند و با گوش راست من بازی می کرد. من سرمست از بویش و از آغوشش و از صدایش و از نوشته اش که دیگر نمی شنیدمش و از بی قراریم، انگشتانش را بوسیدم. بوسیدم و بوسیدم... 

 

 

 

نوشته شده توسط افرا در ساعت 10:41 | لینک  | 

 

بوی خوش پوست نارنگی

عطر شفاف کرم دست و صورت

موهای بافته ی خیس

خواندن مقاله ی حسرت انگیز گم شدن در کوهستان

فکر سفر

آفتاب بی رمق زمستان

و همه ی چیز هایی که درین دنیای بزرگ منتظرند تا من کشفشان کنم...

دقایق خوب ساعت دوازده ظهر  

نوشته شده توسط افرا در ساعت 12:29 | لینک  | 

 

من پیچک شناسی را می شناسم

 که بر گونه های مختلف گیاهان

 عشق می ورزد

شیشه گری که

بر شکل های هندسی شیشه هایش

عاشق است

روز نامه نگاری که

خبر ملالت بار دختران هرزه را

بر صفحه ی حوادث زندگیش

می نگارد

سینما گری که

می نشیند در خلوت

می نشاند بر پهلو

نگاتیو مستعمل چرکینی را

و نویسنده ای که

نمی خواهد

زن نگاری کند...

 

همه را می بینم

می خوانم

می شنوم

و

نمی خواهم

 

دستان من

به دنبال دستانیست

که می شکفد در گیسوانم

گیاه شناس نمی خواهم

 

نگاهی می خواهم که

الماس دستان زن همسایه را

نتراشیده باشد

 

و شجاعتی

که طراوت زنان بیگانه را

روزنامه ی عصر همسرش نسازد

 

نوشته شده توسط افرا در ساعت 8:42 | لینک  | 

 

میان من و خورشید

گنجشکانی هستند

که حرف می زنند

          حرف می زنند

می پرند

ازین شاخه

به آن شاخه

و

من وخورشید

همچنان

به هم

نگاه می کنیم

و نگاه می کنیم

  و نگاه می کنیم...

و این خورشید است

 که غروب می کند!

 

نوشته شده توسط افرا در ساعت 3:18 | لینک  | 

 

همه جا سپید است.

در تخت می غلتد. دست راستش را برای لمس تن گرمی به روی رخت خواب می کشد. ملحفه را لمس می کند. چشمانش را باز می کند. کتابی به روی بالش است. از جا بر می خیزد. به سمت پنجره می رود. مهی غلیظ همه جا را پوشانده است. پاهایش یخ می کند. صدایی نمی آید. به طرف سالن می رود. دقایقی در تاریکی به اطراف نگاه می کند. دستی به موهایش می کشد. از گوشه ی سالن سوز می آید. به سمت پنجره میرود.پرده ها تکان می خورند.بوی خوش علف  و پونه به مشام می رسد. لباس سپید بر تن دارد.می چرخد و احساس می کند موهای ابریشمی که به صورتش می خورد.دستان گرم و بوی خوش زن را. صدای خنده و پیراهن سبز و سپید زن. بوی باران و طراوت گل های بهاری . پنجره را می بندد. به رختخواب بر می گردد.

سال هاست که رفته است...

 

نوشته شده توسط افرا در ساعت 12:42 | لینک  | 

 

این روز ها با سهراب نفس کشیده ام. این وبلاگ ،آیینه ی نفس های من است.ها کرده ام اگر در آن، یا شفاف و زلال ام.

 

گاوی که در یونجه زار می چرید، چنان در گردش هستی رها بود که با رهایی خود بستگی های خانوادگی مرا سست می کرد. در دامنه ها تا بخواهید لاله فراوان بود. گیاهی دیدم که سراپا آبی بود و چون چند تای آنرا از دور می دیدی، می پنداشتی تکه ای از صبح را روی زمین انداخته اند. به هنگام بامداد گل های کاسنی چنان جلوه ای داشتند که نهانی ترین آینه های احساس را پر می کردند. گاه زیبایی چنان به ما نزدیک می شود که از تارو پود هستی نیز می گذرد و در ما سرازیر می شود. باید همیشه چنین باشد. سالها پیش در بیابان های شهر خودمان زیر درختی ایستاده بودم، ناگهان خدا چنان نزدیک آمد که من قدری به عقب رفتم. مردمان پیوسته چنین اند. تماشای بی واسطه و رو در رو را تاب نمی آورند،تنها به نیمرخ اشیا چشم دارند.

 

سهراب سپهری

شعر ها و یاد داشت های منتشر نشده

 

نوشته شده توسط افرا در ساعت 5:23 | لینک  | 

 

هنگامی کتاب می خوانیم که در حاشیه ی روح خودمان هستیم. برخورد ما با کتاب زمانی دست می دهد که شور نگاه کردن را از دست داده ایم. هر گز در چهره ی مردی که سر در کتاب دارد طراوت ندیدم. ساخته های ذوق و اندیشه ی بشر، همه در کرانه ی زندگی هیاهو به راه انداخته اند، وگرنه میان جریان، ما با جریان یکی شده ایم و صدایی نیست.

دیری است بیشتر وقت خود را در خانه می گذرانم. از برخورد های با این و آن کاسته ام. اگر یاران مثل درخت بید خانه ی ما کم حرف بودند، هر روز به دیدنشان می رفتم.

گاه یک قطره آب که روی دست ما می افتد از همه ی دیدارها زنده تر است...

 

سهراب سپهری

 ( شعر ها و یاد داشت های منتشر نشده) از کتاب هنوز در سفرم.

به کوشش پریدخت سپهری 

 

نوشته شده توسط افرا در ساعت 22:44 | لینک  | 

 

از کوچه پس کوچه هایی می گذرم. درخت هایش خیس باران خورده اند. صدای آبی را

می شنوم که در جوی نیست! به پلاک خانه ها نگاه می کنم و می دانم کمی که مستقیم بروم در کوچه باغی سمت چپ من، گرمابه ای هست. گرمابه ای بود! با درچوبی قهوه ای رنگ، با کلونی به شکل دستی با پنج انگشت باز وارونه.پنج انگشت باز وارونه.

انگشت ها را لمس می کنم. در باز می شود. به داخل سرک می کشم. هیچ نمی بینم. همه جا را بخار پوشانده است. به داخل می روم. در گوشم همهمه ای می پیچد.صداهایی آشنا از دور.از زمان های گذشته. به طرف خزینه می روم. صدای چلپ چلپ آب می آید و صداها نزدیک تر می شوند. کسی صدایم می زند: افرا! صدای خوش آواز و محکم مادرم را می شناسم. بر می گردم. پایم به چیزی گیر می کند.دستی پایم را گرفته است. دست برادرم را می شناسم. زخمی به روی دستش می بینم. دست را می گیرم و از آب بیرون می کشم. فقط یک دست. می گذارمش روی سکوی کنار خزینه. صدا می زنم مامان! صدایم می کند: افرا! نگاه می کنم. صدا از تکه گوشتی ست. به سمتش می روم. قلبی ست. می تپد در دستانم. می گذارمش کنار دست آسیب دیده. اشک هایم سرازیر می شوند. گونه هایم می سوزند. چشمانم دیگر به خوبی نمی بینند. فریاد می زنم بابا! بابا! صدایم می پیچد. دوباره می شنومش.بابا، بابا. امین را صدا می زنم. او حتما سالم است. او حتما می داند بابا کجاست...حتما می داند که چرا همه تکه تکه شده اند. امین از میان بخار آب به سمتم می آید. لباس بر تن دارد. لباسی به رنگ خاک. شبیه لباس بابا.

با وحشت به سر تا پایش نگاه می کنم. سری در میان دستانش هست. با همان سبیل های کمی قهوه ای و همان چشمان کمی روشن دردمند. صورت امین شبیه ماسک غمگین تئاتر است. به جایی نگاه می کند که معلوم نیست کجاست. مستقیم کنار سکو می رود و سر را کنار تکه های دیگر می گذارد. نمی شود آنها را به هم وصل کرد. نمی چسبند به هم. دیگر نمی چسبند به هم...

ادامه دارد

 

 

نوشته شده توسط افرا در ساعت 4:0 | لینک  | 

 

آه ! ای کاش،

روزی از خوی خرگوشی رها شوی و بدانی

که من صیاد تو نیستم،

عاشق تو ام!

 

شاعر: نزار قبانی

مترجم: یغما گلرویی

کتاب: باران،یعنی تو بر می گردی

 

نوشته شده توسط افرا در ساعت 7:11 | لینک  | 

 

باز هم نوشته ای از توکا نیستانی در وبلاگ خودش

کرسی شعر:

یکی از هم کلاسی های دانشکده ی ما، که نسبتی با مرحوم استاد شهریار دارد، یک روز به نقل از استاد، توضیح داد که "کرسی شعر" به اشعاری می گویند که جماعت به وقت استراحت در زیر کرسی می خوانند تا از آن محظوظ شوند و تلفظ این عبارت بر اثر کثرت استعمال به تدریج تغییر پیدا کرده و بی ادبانه شده است؛ بی ادبی نباشد من در شب یک جمعه و بعد از تماشای یک قسمت از سریال "شهریار" و دیدن دوست و هم کار عزیزم اردشیر رستمی، در نقش استاد در سنین شباب، آن چنان تحت تأثیر قرار گرفتم که ابیات ذیل را در غیبت تاریخی کرسی پای تلویزیون سرودم و از همین تریبون آمادگی خود را برای ایفای نقش "مریم حیدرزاده" در سنین میان سالی، اعلام می کنم.

ابیات:

زندگی چیست به جز گه گاهی ........زدن قهقهه ای،  قاه قاهی

زندگی چیست به جز وقت فراغ ......خوردن یونجه با یک دوست الاغ

زندگی چیست به جز شستن دیش* ...زدن مرهمی بر یک دل ریش**

زندگی چیست به جز ور رفتن ........گشت ارشاد که رسید در رفتن

زندگی زمزمه در گوش کر است ......بوسه ای بر لب یک کره خر است

...

* در کرمان به ظرفی که در آن غذا می خورند "دیش" می گویند.

** در نسخه ی خواجوی کرمانی این بیت چنین آمده:

زندگی چیست به جز شستن دیس.... زدن مرهمی بر یک دل خیس!

 

نوشته شده توسط افرا در ساعت 11:27 | لینک  | 

 

چهار شنبه. روز مورد علاقه ی من در هفته.روزی که می دانی رخوتی از بعد از ظهرش در رگ های تنت جریان دارد.مغزت فرمان می دهد که خوش باش.آخر هفته می رسد.و تو از آن خود هستی. پیک نیک های کودکیت، تابستان های نوجوانیت، مهمانی های دانشجوییت، کوه نوردی ها، پیاده روی ها، کتاب خواندن ها، در خلوت دره ای کوهستانی،...همه و همه خونم را سرخ و تپش قلبم را تند تر می کند. من فرمانروای اقلیم خود می شوم و هر چه خلاقیت است به آخر هفته نسبت می دهم. به چهار شنبه.

 .........................................................................................................

متن اس ام اس به همسر سابق

 

این درست که  با هم زندگی نمی کنیم

این هم درست که خاطراتی تلخ

و حتما شیرین

را

پشت سر گذاشته ایم

اما فراموش نمی کنم

هیچ گاه

روز 5 دی

روز به هم پیوستنمان را

شاد باشی و تندرست و دل زنده و عاشق

افرا و سایه اش

 

 

 

نوشته شده توسط افرا در ساعت 12:23 | لینک  |