تبليغاتX
افرا
داستان کوتاه - شعر - گزارش - خاطره - دل نوشته

        

                                                                                         پول اور استاد

 

 تقدیم به محمد محمد علی

 

از در که آمد تو، چشمانش برق می زد. سر حال و سرشار پشت میزش نشست. کتش را از تن بیرون آورد و "پول اور" پر نقش و نگارش را همانند کودکی که لباس نو خود را به نمایش می گذارد عیان کرد.

 تناسب اندام، چشمان رنگی، انتخاب البسه ی موزون، رفتار متعادل، توجهی که به بچه ها نشان می داد، زمانی که برای هر نوشته ی دست و پا شکسته ای می گذاشت تا به درستی و دقت نقد شود، خاطراتی که از لا به لای اوراق ذهنش بیرون می کشید، اطلاعاتی که در این بین رد و بدل می شد... همه و همه نقش زیبایی در ذهنم  بر جای می گذاشت.

همه منتظر و بی طاقت روی صندلیها نشسته بودیم. کتاب چاپ شده ی یکی از هنر جو ها روی میز استاد چشمک می زد. منتظر تا استاد بگوید بخوان!

استاد کتاب روی میز را برداشت و آقای بابایی را معرفی کرد و از ایشان خواست تا یکی از داستان هایش را بخواند. چشم از "پول اور " استاد بر نمی داشتم.مرا به دنیای دیگری می برد...

مرا به قصر های قدیمی بزرگ و مجلل می کشاند. به شب های شراب و شعر و لذت خستگی در کردن پس از شکار در کنار آتش بر افروخته ی سرسرایی طلایی و سرخ. بوی گوشت شکار ، صدای خش خش لباس زنان و جیر جیر کفش های مردان و تابلو های نقاشی زیبای فرانسوی آویخته بر دیوار و تندیس های دست تراشیده ی مجسمه سازان بزرگ و پرده های زر بافت و نقش و نگار فرش های ایرانی افتاده بر زیر پای همه ی بزرگ مردان و زیبا زنان متمول گوشه و کنار دنیاو

                     گوزن های ایستاده میان سبزه زار چشم های روشن استاد...

داستان بابایی را نمی شنیدم

جای دیگری بودم

قرن دیگری

تالار دیگری

زمزمه های عاشقانه ی دیگری

پچ پچ های هوس آلود دیگری

صدای خنده ی زنی در گوشه ای

صدای سازی

آرشه ی ویولونی...

و آوازه خوانی که از مردی می خواند که قصه می نوشت

قصه ی غصه ی همه را

و قصه های خودش را که به باد می سپرد

به قاصدک های سپید و سبک

به سینه ی ستبر کوه

و به سبزه زار روشن آتیه

به زور خودم را بیرون کشیدم. آقای بابایی هنوز می خواند. از ارقام و اعداد و توازن میان آن ها . اعداد را بازی کرده بود در متنی ادبی و بقیه مشغول نقد منصفا نه ای بودند.

بیرون آمدم آخر

چه غوغایی به پا کرد در ذهنم

نقش و نگار "پول اور" استاد!

                                                                       دی ماه هشتاد و پنج

 

(قسمت شبهای شراب باید پشت سر هم خوانده شود.)

نوشته شده توسط افرا در ساعت 21:48 | لینک  | 

 

 

هوا که روشن شد، مرد ها به پشت بام رفتند. نه به آینده فکر می کردند و نه به گذشته. هر کدام از یک طرف بام به پایین پریدند. بین زمین و آسمان، وقتی در قسمت چاکرای دوم، ترس را احساس کردند؛ تمام گذشته ها از جلوی چشمشان رد شد. کف پا ها یشان قلقلک سفتی می آمد. قبل از اینکه به سطح زمین برسند، درست در ده متری زمین، پاها یشان را در شکمشان جمع کردند و سر و ته شدند.

می دانستند بالاخره در آخرین لحظه، زنده خواهند ماند. اطمینان داشتند. اما درست وقتی قلت زدند و چشمانشان را بستند، جمجمه هایشان متلاشی شد و به همان سرعت متلاشی شدن نیروی حیات از آنها جدا شد و رفت. به کجا؟ نمی دانم.

یکی از آنها که یقین داشت زنده می ماند، زنده ماند. او می گفت: اگر همه ی لحظات زندگیم را همان قدر عشق می ورزیدم و امید داشتم که لحظات آخر رسیدن به زمین، هیچ شکلی از نیرو ها یا انرژی ها نمی توانست عشق به زندگی و عشق به شادی را از من بگیرد. او می گفت: من به شکل معجزه آسایی زنده ماندم. به روی شاخه ی درخت افتادم. شاخه شکست و با من روی زمین افتاد و من آن شاخه را روی دیوار شومینه ی اتاقم نگه داشته ام.   

نوشته شده توسط افرا در ساعت 5:22 | لینک  | 

 

 

برگرد و نگاه کن.

آنجا ایستاده ای.

زرد و بیمار

یا

سبز و روان

فرقی نمی کند

تو

 هستی !

نوشته شده توسط افرا در ساعت 4:43 | لینک  | 

 

هر چیز به راستی پستی از معصومیت آغاز می شود.

 ارنست همینگوی کتاب پاریس جشن بیکران

نوشته شده توسط افرا در ساعت 21:37 | لینک  | 

 

 

ترکیب بند از وحشی بافقی

 

 دوستان شرح پریشانی من گوش کنید 

 داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه ی بی سرو سامانی من گوش کنید

گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید

 

شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی

سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی

 

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم

ساکن کوی بت عربده جویی بودیم

عقل و دین باخته دیوانه ی رویی بودیم

بسته ی سلسله ی سلسله مویی بودیم

 

کس در آن سلسله غیر از من و دلبند نبود

یک گرفتار ازین جمله که هستند نبود

 

نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت

سنبل پر شکنکش هیچ گرفتار نداشت

این همه مشتری و گرمی بازار نداشت

یو سفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

 

اول آن کس که خریدار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

 

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او

داد رسوایی من شهرت زیبایی او

بس که دادم همه جا شرح دلارایی او

شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او

 

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سروسامان دارد

 

چاره اینست و ندارم به ازین رای دگر

که دهم جای دگر دل به دل آرای دگر

چشم  خود فرض کنم زیر کف پای دگر

بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر

 

بعد ازین رای من اینست و همین خواهد بود

 من برین هستم و البته چنین خواهد بود

نوشته شده توسط افرا در ساعت 22:28 | لینک  | 

 

 

یک:

گوشی تلفن را برداشت. شماره گیر را 12 بار چرخاند. انگشت سبابه اش می چرخید. تند تند.

دوازدهمین شماره را که گرفت- گوشی را با دست راستش به گوشش چسباند. موهایش را به

پشت گوشش زد. ساعت دیواری را نگاه کرد. دو  ساعت و نیم باید به عقب بر می گشت. آنجا

ساعت 9 بود. بوق نمی زد. سکوت ممتد. دوباره شماره گرفت. کمی این پا و آن پا کرد. بوق زد .

بوقی با مکث. بوق...بوق...بوق. 10 بار بوق زد. کسی بر نمی داشت. قطع کرد.دوباره گرفت. پس

از 6 بوق که در ذهنش کش می آمد- مرد گوشی را بر د اشت.قبل از شنیدن صدای زن-با لحنی

کش دار و کمی لوس گفت: سلام خانم نیلو. باز هم صبح یک شنبه ی من را با زنگ تلفن خراب کردی؟ زن عصبانی و از کوره در رفته فریاد کشید.زن هر چه خواست فریاد کشید.مرد ساکت بود. در مقابل تک تک جملات و پرسش های بی سر و ته زن ساکت بود.آنقدر که زن بالاخره ساکت شد. مرد به آرامی پرسید: سوال جواب هایتان تمام شد؟ سکوتی بر قرار شد. مرد دوباره پرسید. زن با شنیدن صدای خونسرد مرد آرام گرفت.اطمینان کرد و دیگر هیچ نگفت.  

 

 

 

نوشته شده توسط افرا در ساعت 9:13 | لینک  |