تبليغاتX
افرا
داستان کوتاه - شعر - گزارش - خاطره - دل نوشته

 

اتاقی می خواهم

ساده و خنک و رو به نور

کنار دریا

در جزیره ای دور دست

و بستن چشم هایم

و لمس آب و آفتاب و ماسه

ونبود آشنا

و نبود هم زبان

و نبود نت و موج و بیسیم

و آزادی انتخاب لباس

و تن به آب زدن نیمروز

و دراز کشیدن

پشت هیچ

پشت هیچ

پشت هیچ

 

نوشته شده توسط افرا در ساعت 11:35 | لینک  | 

 

روزنامه ی صبحم

وبلاگ زنیست

به تعبیر خود

سایه ای از زن

نه بانویی کامل

 

ظهر که می شود

به آفتاب تابستان نگاه می کنم و

دلم آشوب می شود

کسی آن بیرون

صدایم می زند

بیدارم می کند

و مدام رفت و آمد روز ها

وگذر عمر

تهدیدم می کند

 

عصر که می شود

نیم چاشت بعد از ظهر

و صدای تلویزیون

و رفت و آمد سایه

 

شب ها هم

گشتی می زنیم در شهر

و با امواج رادیو

و فیلمی شب مانده

و صدای جیر جیرکی

و گربه ی آبستنی

بیدار می مانیم

 

وبیدار می شویم

بارها و بارها

تا صبح

 

و مدام

گذر عمر

آزارم می دهد

پریشانم می کند...

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط افرا در ساعت 13:35 | لینک  | 

 

او که دوستت میدارد

به تو نگاه می کند

حتی وقتی چشمانت بسته است...

ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

دینگ دانگ

نوشته شده توسط افرا در ساعت 22:58 | لینک  | 

من که نمی دانم

چگونه گم شوم

در این همه توحش روح

در این همه سرگردانی ات

مگر می توان

آشیانه ساخت

بر باد!

 

 

 

نوشته شده توسط افرا در ساعت 10:31 | لینک  | 

 

خدایا

 

به خاطر هرآن که می باید و نشدم

همه ی چیزهایی که ندادی به من

همه ی کسانی که تو از من گرفتی

همه ی چیز ها و کسانی که تو از من خواهی گرفت

به خاطر سرپیچی شیطان از خودت، که به جان ما انداختی اش

به خاطر فرستادن انسان ها به زمین و مدام در جنگ بودنمان

و به خاطر دیگر بلاهایی که به سرمان آورده ای،

 

نمی بخشمت

 

 

نوشته شده توسط افرا در ساعت 16:11 | لینک  | 

تنها ترین بانوی سرزمینت هم که باشی

همیشه کسی هست در درونت

که دوستش داشته باشی

همراهش باشی

صدایش را بشنوی

 

وهیچ زلزله ای

مذاب های روح هیچ ابلیسی

شکافتن هیچ کوهی

فوران هیچ رودی

مبهوت و ترسیده و سرگردانت نخواهد کرد

 

محکم باش بانو

ریشه هایت

عمیق تر از آن است که

با بادی

بر خود بلرزند

 

نوشته شده توسط افرا در ساعت 9:12 | لینک  | 

ترومپت

دوست

ودکا

 

مسافری که نرفت

مردی که می آید این بعد از ظهر

آتشی که می افروزد زنی

 

چهار شنبه است امروز...

 

 

نوشته شده توسط افرا در ساعت 11:22 | لینک  | 

صدای چمن زن باغبان می آید. بعد از ظهریست بهاری امروز. سایه درس می خواند. زنی در آشپز خانه کاسه و کوزه ها را به هم می زند. و من متوجه میشوم که بهار است. هوا خوب است. آفتاب است. صدای توپ بچه ی همسایه. موتور 100 کاوازاکی. و همهمه ی ماشین ها از دور. زندگی در جریان است جایی. آن بیرون. بیرون از من. که من خموشم و او در فغان و در غوغاست.

به حیاط نمی روم. آفتاب هم باشد آنجا، باغبان هم، بچه ها هم، آب پاش ها و گل ها و درخت های کاج. زندگی هم باشد، هر چه که باشد من همینجا نشسته ام. به انتظارش تا بیاید...   

 

نوشته شده توسط افرا در ساعت 9:17 | لینک  | 

 

سرم درد می کند. مدام درد می کند. یخچال  خانه ام مرتب نیست. هر وقت یخچال نا مرتب است ذهن من نیز. گاهی حرف های سایه مثل پتک به سرم می کوبد. دیروز می گفت: چقدر دلم تنگ شده است که تو و بابا را در کنار هم ببینم...

یادم می آید کوچک که بودم یک بار شروع به گریه کردم. مادرم ناراحت و پریشان به سراغم آمد و پرسید چه شده است؟ و من با گریه گفتم دوست ندارم شما پیر بشوید. و حالا مادرم پیر شده است و من غصه می خورم .

انگار غصه ی همه ی آدم ها، حتی خواننده ها بر دلم می نشیند. انگار ذهن من، دل من و مشاعیر من روی ضرباهنگ غصه ی مردم تنظیم شده است. گاهی فکر می کنم من بیشتر از خودشان غصه شان را می خورم. هیچ وقت نمی توانم صفحه ی حوادث روز نامه ها را بخوانم. درد و رنج آدم ها و پریشانی شان باری بر دلم می گذارد. نه می توانم کارمفیدی انجام دهم و نه می توانم انرژی هایشان را نگیرم. درد و رنج آن ها با هر ملیتی دلم را آزار می دهد. فرقی نمی کند زنی روسری به سر داشته باشد یا فاحشه ای خیابانی باشد.صدای گریه هیچ کودکی را نمی توانم بشنوم. بلافاصله اشک در چشمانم جمع می شود. نمی توانم کتک زدن کودکی را نگاه کنم. نمی توانم دعوا کردن آدم ها را در خیابان نگاه کنم. نمی توانم کشتی کچ ببینم. نمی توانم مرغ را خودم تکه تکه کنم.

دلم برای مرد ها اما، نمی سوزد. انگار از آن ها کمک می گیرم. مرد ها موجودات نازنینی در ذهنم نقش می بندند که می توان از آن ها کمک خواست. می توان دوستشان داشت و شاید خیلی ضعیف تر از زن ها هستند !( در وفاداری به عشق. در حمل کودکی در درونشان و درنگهداری و تربیت شبانه روزی اش)،اگر هم نازنین نباشند با یک تیپا می شود آن ها را از ذهن و از زندگی بیرون انداخت...

 ما انسان ها خودمان به درد و رنج مان می افزاییم. مقصر کسی جز خودمان نیست.من اگر  در رابطه ای، در کاری ، در هر زمینه ای از زندگی ام کمبودی دارم، رنجی می کشم ، مگر نه این است که آن کار ، آن رابطه  می تواند تغییر کند. میتواند بهتر شود. می تواند تمام شود؟ پس چرا به رنج کشیذن ادامه می دهیم؟ چرا ذهن خود را فریب می دهیم؟چرا؟ همین حالا باید تصمیم گرفت. فردا خیلی دیر است.

 

پی نوشت:

این نوشته و نوشته ی قبلی را تحت تاثیر خبری که در صفحه ی حوادث خوانده ام ، نوشته ام.

خبر پدری اتریشی که به دخترش تجاوز می کرد و هفت فرزند از دخترش دارد...

 

 

 

نوشته شده توسط افرا در ساعت 16:21 | لینک  | 

پرده ها را کندم

شیشه ها را سیاه کردم

در ها را بستم

با آفتاب قهرم

........................................

بانو مریم عزیزم کامنتی برایم گذاشته بود که خود می تواند موضوع صفحه ی اصلی وبلاگی باشد. من که لذت بردم، شما هم سهیم شوید

برای عاشق

قهر با آفتاب

افسانه ای بیش نیست!

نوشته شده توسط افرا در ساعت 13:47 | لینک  |